|
|
|
|
|
شب کریسمس بود و هوا، سرد و
برفی پسرک برگشت و به سمت خانم
رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای
خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ نه پسرم، من تنها یکی از
بندگان خدا هستم! ـ آها، میدانستم که با خدا
نسبتی دارید! ـ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
در یکی از موزه های معروف دنیا که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود ، مجسّمه بسیار زیبای مرمرینـی را به نمـایش گذاشته بودند که مردم از راههـای دور و نـزدیک برای دیدنش بـه آنجـا می آمدند و کسی نبود که آنرا ببیند و لب به تحسین باز نکند . یک شب سنگ مرمری که کف پوش آن سالن بود ، با مجسّمه شروع به حرف زدن کرد و گفت : این منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند ؟! مگر یادت نیست، ما هر دو از یک معدن بودیم ، مگر همینطور نبود ؟! این عادلانه نیست! من اعتراض دارم ! مجسّمه لبخندی زد و آرام گفت : دوست من ، به یاد داری روزی که مجسّمه ساز می خواست روی تو کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ سنگ پاسخ داد: بله ، چون ابزارش بـه من آسیب می رسانید. فکر کردم او قصد آزار دادن مرا دارد. من تحمّلِ آنهمه درد و رنج را نداشتم. ومجسّمه با همان آرامش و لبخندِ ملیح ادامه داد که: ولی من فکر کردم که بطور حتم می خواهد از من چیز بی نظیری بسازد. بطور حتم بناست به یک شاهکار تبدیل شوم و بطور حتم در پی این رنج، گنجی هست. پس به او گفتم: هر چه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده ! و دردِ کارهایش و لطمه هائی که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هر چه درد بیشتر می شد ، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم! پس امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجّه عبور می کنند. بله عزیز دلم! رنج و سختی ها ، هدایای خالق مهربان هستی به من و تو است و یادمان باشد قرار است آنقدر زیبا شویم که خودمان هم نمی توانیم از الان باور و تصوّر کنیم. پس بیائید از این به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگوئیم: خوش آمدی! واز خودمان بپرسیم: این بار آن لطیفِ مهربان چه موهبت وهدیه ای برایمان فرستاده است ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
در يونان باستان ، سقراط تا حد زيادي به دانشمندي اشتهار داشت. روزي
يكي از آشنايان فيلسوف بزرگ به ديدارش آمد و گفت : مي داني درباره دوستت
چه شنيده ام ؟ سقراط جواب داد : يك دقيقه صبر كن ، قبل از اينكه چيزي بگويي مي خواهم امتحان كوچكي را بگذراني كه به آن تست فيلتر سه گانه مي گويند.
آشنا پرسيد: فيلتر سه گانه ؟ سقراط ادامه داد: قبل از اينكه با من درباره دوستم صحبت كني، شايد بد نباشد كه چند لحظه صبر كني و چيزهايي را كه مي خواهي بگويي فيلتر كني . به همين خاطر به اين امتحان، تست فيلتر سه گانه مي گويم. اولين فيلتر، حقيقت است. تو كاملا مطمئني مطالبي كه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقيقت من همين الان درباره اش شنيدم و... سقراط گفت : بسيار خوب، پس تو واقعا نمي داني كه حقيقت دارد يا خير. حالا دومين فيلتر را امتحان مي كنيم، دومين فيلتر نيكي است. چيزي كه مي خواهي راجع به دوست من بگويي، مطلب خوبي است؟ مرد جواب داد: نه، كاملا برعكس ... . سقراط ادامه داد: خُب، پس تو مي خواهي به من راجع به او چيز بدي بگويي اما دقيقا از درستي آن مطمئن نيستي. هنوز بايد امتحان را ادامه دهي چون هنوز يك فيلتر باقي مانده: فيلتر فايده. مطلبي كه مي خواهي راجع به دوستم به من بگويي، فايده اي براي من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً. سقراط نتيجه گيري كرد : اگر چيزي كه مي خواهي به من بگويي نه حقيقت است نه خوبي دارد و نه فايده اي دارد، پس چرا اصلاً بگويي ؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||