|
|
|
|
|
بالاخره اردیبهشت
هم سپری شد، ماه تولد من. به من در این ماه فشارهای زیادی وارد شد. عمده این فشارها
از طرف آدم های نمک نشناسی که مدتهای مدید من برایشان کارهایی کرده بودم که هرگز
به تصور هم نمی گنجد، کارهایی که آنها توانایی انجامش را نداشتند. واقعاً بی صفتی
بدترین چیزی است که می تواند در کسی وجود داشته باشد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
استفان کاوی (از
سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می
گوید :
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید
آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به
جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد
که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم :
واقعاً مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این
اندازه بی ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از
صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ." " حقیقت این
است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می شود. کلید یا راه حل هر مسئله
ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد
که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا
بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد
خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می
دهد." دکتر کاوی با این صحبتش
آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که : " پیش چشم ات
داشتی شیشه ی کبود لاجرم
عالم کبودت می نمود " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
خانمي با لباس کتان راهراه و شوهرش با کت وشلوار نخنماشدهي خانهدوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به آرامي گفت: مايل هستيم رييس را ببينيم. منشي با بي حوصلگي گفت: ايشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد: ما منتظر خواهيم شد. منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت، به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت: ?شايد اگر چند دقيقه اي آنان را ببينيد، پي كارشان بروند. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او، وقت ملاقات با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. او اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثهاي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. با غيظ گفت: خانم محترم ما نميتوانيم براي هرکسي که به هاروارد ميآيد و ميميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان ميشود! خانم به سرعت توضيح داد: آه ، نه. نميخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم. رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانهدوز آن دو را برانداز کرد و گفت : يک ساختمان !ميدانيد هزينهي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است. خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا ميتوانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟ شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم"ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
اديسون در سنبن پيري پس از كشف
چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال
در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق
پيرمرد بود هر روز اختراعي جديد در
آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه
نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش
مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از
گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه
موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود پسر با خود انديشيد كه
احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد
و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان
آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند پسر تصميم گرفت جلو نرود
و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد ناگهان پدر سرش را
برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست!
رنگ آميزي
شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است!
من فكر مي
كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!
واي ! خداي
من، خيلي زيباست!
كاش مادرت
هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسي در
طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.
نظر تو چيه
پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد:
پدر تمام
زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه
كاري بر نمي آيد.
مامورين هم
كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از
منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد
توماس آلوا
اديسون
سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين
اختراع بشريت يعني ظبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال
پس از آن واقعه اختراع نمود روحش شاد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
یک مردِ روحانی،
روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه
شکلی هستند؟" خداوند آن مرد
روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل
انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و
آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! افرادی که دور
میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند.
آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای
بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل
ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از
بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود
فرو ببرند.. مرد روحانی با
دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق
بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با
یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز،
مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل
بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد:
"ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به
همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به آن سوال جواب دهید.مثلا" گزینه پ سوال1 را انتخاب کردید دیگر لزومی ندارد سوال ۲ و ۳را پاسخ دهید فقط کافی است به سوال ۴ مراجعه کنید. ۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید: الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲ ب) توکیو : رجوع به سوال ۳ پ) پاریس : رجوع به سوال ۴ ۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید: الف) بله : رجوع به سوال ۴ ب) خیر : رجوع به سوال ۳ ۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید: الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴ ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵ پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶ ۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید: الف) بله : رجوع به سوال ۵ ب) خیر : رجوع به سوال ۶ ۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟ الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶ ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷ پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸ ۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟ الف) بله : رجوع به سوال ۷ ب) خیر : رجوع به سوال ۸ ۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟ الف) بله : رجوع به سوال ۹ ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰ ۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟ الف) مرد : رجوع به سوال ۹ ب) زن : رجوع به سوال ۱۰ پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴ ۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟ الف) بله : شخصیت نوع ۲ ب) خیر : شخصیت نوع ۱ ۱۰) آیا به نظرتان فرد باهوشی هستد؟ الف) بله : شخصیت نوع ۲ ب) خیر : شخصیت نوع ۳ پاسخ تست: شخصیت نوع یک؛ به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید. شخصیت نوع دو؛ کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد. شخصیت نوع سه؛ بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید. شخصیت نوع چهار؛ مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||