|
|
|
|
|
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه
بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين
اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن
اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت
خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو
مىشدند
که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک
تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان
بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به
درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار
آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد
شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان
را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان
اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان،
شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها
فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار
بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته
باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از
مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى
خودتان را بسازيد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زبالهها دنبال چيزي براي خوردن ميگشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. ميخواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرفتر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: «نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههاي جورواجوري را كه برايم ساختهاند، نشنيدهاي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو!» پيرزن كه به خاطر اين خوشاقبالي توي پوستش نميگنجيد، از جا پريد و با خوشحاليگفت: «الهي فدات بشم مادر!» امّا هنوز جملهي بعدي را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزويش را به زبان بياورد. ... و اين داستان، درس عبرتي شد براي آنها كه زيادي تعارف ميكنن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
شبی در خواب ديدم مرا میخوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم. ندا آمد: درون آی. گفتم: به چه روی؟ گفت: براي آنچه نميدانی. هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟ پاسخ رسيد: تا ابديت ترديدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاويد است. پرسيدم: بار الهی چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟ پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی میگذرانيد. اينكه شما سلامتی خود را فدای مالاندوزی میكنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی مینماييد. اينكه شما به قدری نگران آيندهايد كه حال را فراموش میكنيد، در حالی كه نه حال را داريد و نه آينده را. اين كه شما طوری زندگی میكنيد كه گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگيرد كه گويی هرگز زنده نبودهايد. سكوت كردم و انديشيدم، در خانه چنين گشوده، چه میطلبيدم؟ بلی، آموختن. پرسيدم: چه بياموزم؟ پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمیكشد ولی برای التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است. بياموزيد كه هرگز نمیتوانيد كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينهای از كردار و اخلاق خود شماست . بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايی كه هر يك از شما به تنهايی و بر حسب شايستگيهای خود مورد قضاوت و داوری ما قرار ميگيرد. بياموزيد كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعفها و نقصانهای شما آشنايند ولیکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند. بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمیدهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست. بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بیمهری كه نسبت به شما روا ميدارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد. بياموزيد كه كه دونفر میتوانند به چيزی يكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود. بياموزيد كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنید، تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشيد. بياموزيد كه توانگر كسی نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواستههای كمتری دارد. به خاطر داشته باشيد كه مردم گفتههای شما را فراموش میكنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا ما همیشه فکر می کنیم از
دیگران زرنگ تر و باهوش تریم؟ و اتفاقاتی که برای دیگران میوفته نتیجه دست و پا
چلفتی بودن و بلد نبودن شیوه صحیح زندگی از طرف اونهاست؟ چرایک لحظه فکر نمی کنیم
این دنیا خیلی بی رحم تر از اوونی که ما تصورش را می کنیم. من یک زمانی در اوج
بودم و فکر می کردم که هیچ چیز نمی تونه این خوشبختی و امنیتی رو که دارم ازم
بگیره ولی دست روزگار بهم عکسش رو ثابت کرد. چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم. ولی
دیدم دنیا و روزگار بی رحم تر از این حرفهاست. ما در مقام شعار دادن عالی هستیم
میگیم چرا اینو میگید چرا این کارو میکنید در حالیکه خودمون همون کارا رو هر
روز داریم انجام می دیم. دیگران رو هر روز نصیحت می کنیم. از صد جا شاهد می
آوریم که حرف من درسته و تو ناحقی ولی کافیه فکر کنیم دنیا تعهدی به ما نداده که
همیشه به کاممان باشه و به قول حضرت حافظ این عجوزه عروس هزار داماده! وقتی
شرایط عوض می شه و دست روزگار یکی از اوون بازیهای معروفش رو با ما هم می کنه اوون
وقته که به زمین و زمان ناله می کنیم! وقتی در اوج هستیم فقط بلدیم زخم زبون بزنیم
و دل دیگران رو بسوزونیم ولی وقتی که اوضاع عکس می شه اوون وقت که هی می پرسیم چرا
من؟ چرا برای من باید چنین اتفاقی بیفته؟ در حالیکه این نتیجه طبیعی عمل ماست که
به ما برگشته. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد
ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود
را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به
مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد. مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند. ساعاتی
بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته
مأمور در بهشت به او گفت:« ورود با چمدان ممنوع است.» مرد به او گفت که با
اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:«
داخل چمدان چه آورده ای؟» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:« سنگ
فرش خیابان؟!» |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیا را برایت شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم. سال نو مبارک! نوروز پیروز. با آرزوی سالی شاد و سرشار از موفقیت و سلامتی و سعادت برای خوانندگان وبلاگم. سال نو مبارک باد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||