|
|
|
|
|
سلام داستان زیبایی رو پیدا کردم اگرچه به جز عشق بین خالق و مخلوق به عشق دیگری اعتقاد ندارم ولی دلم می خواد که اینجا بذارم تا همه بخونن شاید که بهتر از اینا شیم!!!!
Love story......
There was a blind girl who used to hate everyone except his Boyfriend........she always used to say that I'll marry you if I could see!! Suddenly one day some one donated her eyes.......and then when she saw her Boyfriend......she was astonished to see that her Boyfriend was also blind........ Her boyfriend then asked...WILL YOU MARRY ME NOW? She simply refused.......... Her Boyfriend went away saying.... JUST TAKE CARE OF MY EYES!!
Love the heart that hurts you, but never hurt the heart that loves you |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
Jeman ... der, ohne rot zu werden, blau macht und schwarz arbeitet-muss sich nicht wurdern,wenn ihm die Kollegen nicht grün sind نمی دونم که شما با من موافقید یا نه؟ ولی من که ۱۰۰٪ موافق متن بالا هستم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز باخبر شدم که یکی از بهترین استادانم در طول دوره لیسانس و البته استاد پروژه ام در یک سفر تحقیقاتی دچار سانحه شده اند و متاسفانه یکی از پاهاشون رو از دست دادن. نمی دانید که این خبر چقدر برایم سنگین و تلخ بود. مردی که عمری پربار را در شرایط سخت و دشوار در راه اعتلای دانش این مرزو بوم گذرانده به ناگاه باید خانه نشین شود. چقدر تلخ است! او استاد نمونه ای بود و فوق العاده متواضع هروقت که به اطاقش می رفتم از زیر پای من- که سن نوه اش را داشتم- بر می خاست و نهایت ادب و احترام را به من می گذاشت و واقعا مرا شرمنده می کرد. من بیش از یازده واحد با ایشان گذراندم و حالا باید یاد بگیرم که در اطاق بسته استاد دیگر هرگز باز نمی شود! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز که تصمیم گرفتم وبلاگم را به روز کنم. دیدم هیچ مطلبی بهتر از بحث در مورد آدم های سودجو پیدا نمی شود. نمی دانم که آیا شما هم مثل من با این نوع آدم ها سر و کار داشته اید یا خیر. من هم در محل کار و هم به طور کلی در سطح جامعه به کرات با چنین آدم هایی روبرو بوده ام. مشکل من هم کمرویی در مقابل این نوع افراد است. آدم هایی که هیچ سودی به انسان نمی رسانند و در عوض تا آن جایی که جا دارد درصدد استفاده نه ببخشید سوء استفاده از آدم هستند. به نظر من انسان باید به گونه ای زندگی کند که حداقل خودش از خودش حالش به هم نخورد وقتی جلوی آینه می ایستد باید بتواند خودش را دوست داشته باشد من که حالم از آدم های سودجو و فرصت طلب به هم می خورد. شما چطور؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام قرار بود هر روز مطلب بنویسم ولی چه کنم که گرفتاری ها زیادند و فرصت ها اندک! متن آلمانی زیبایی را همراه با ترجمه اش برایتان می گذارم. Erst wollte ich und konnte nicht, dann konnte ich und sollte nicht. Dann sollte ich und musste ich. Ich wollte, aber durfte nicht. Dann durfte ich und wollte und konnte nicht mehr.
English-translation: At first I wanted and could not, then I could and should not . Then I should and I must. I wanted, but might not. Then I might and wanted and could no longer. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط گلناز
|
|
||